سلام.....
البته با وب جدیدم
ازتون خواهش میکنم یه سر به ما بزنید خوشحال میشیم
قربون همتون برم
فعلا![]()
![]()
البته با وب جدیدم
ازتون خواهش میکنم یه سر به ما بزنید خوشحال میشیم
قربون همتون برم
فعلا![]()
![]()
سلام به دختر خانومای خوشگل امروز میخوام حال پسرای محترم رو اساسی بگیرم خیلی وقته بشون خوش گذشته برای خوندن مطالب پایین خوردن دو سه چهار ده بیست قرص آسپیرین و یه لیوان آب خنک برای وقتی که جوش میارین لازم است اگه تو خانواده ی شما مرگ و میر بر اثر سکته و نارسایی های قلبی و ... وجود داره از خوندن این مطالب کلن از خوندن این وبلاگ صرف نظر کنین پسرا در سنین مختلف.. در ۱۸ سالگی بزغاله در ۲۸ سالگی گوساله در ۳۸ سالگی نخاله در ۴۸ سالگی تاپاله در ۵۸ سالگی مچاله در ۶۸ سالگی زباله شباهت پسر با آدامس میدونین چیه؟ پسر مث آدامسه اگه بهت بچسبه جدا شدنش با خداست پسر مث آدامسه اولش شیرینه بعد بیمزه میشه پسر مث آدامسه اگه زیاد باهاش گرم بگیری وا میره پسر مث آدامسه مسلما یه بسته آدامس بهتر از یه دونشه پسر مث آدامسه نهایتا باید بره تو سطل آشغال کجان پسرا که از خودشون دفاع کنن؟
و به پسرای کج وارفته
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
هر چه در دنیا گنجشک و قناری هست را
با پرستو ها
و کبو تر ها
همه را باید یکجا به قفس انداخت
روزگاری است که پرواز کبوتر ها
در فضا ممنوع است
که چرا
به حریم حرم جت ها خصمانه تجاوز شده است
روزگاری است که خوبی خفته است
وبدی بیدار است
وهیا هوی قناری ها
خواب جت ها را اشفته است
غزل"حافظ"را می خواندم:
"مزرع سبز فلک دیدم و داس مه نو"
تا به انجا که وصیت میکرد
"گر روی پاک و مجرد چو مسیحا به فلک
از فروغ تو به خورشید رسد صد پرتو"
دلم از نام"مسیحا" لرزید
از پس پرده ی اشک
من مسیحا را بالای صلیبش دیدم
با سر خم شده بر سینه که باز
به نکو کاری پاکی خوبی
عشق می ورزید
وپسر هایش را
که چه سان"پاک و مجرد"!به فلک تاخته اند
و چه اتش ها هر گوشه بپا ساخته اند
و برادر ها را به خانه بر انداخته اند!
دود در "مزرعه ی سبز فلک"جاری است
تیغه ی نقره ی "داس مه نو"زنگاری است
وانچه "هنگام درو"حاصل ماست
لعنت و نفرت و بیزاری است
روزگاری است که خوبی خفته است
و بدی بیدار است
و غزل های قناری ها
خواب جت ها را اشفته است
غزل "حافظ"را میبندم
از پس پرده ی اشک
خیره در مزرعه ی خشک فلک می نگرم
می بینم:
در دل شعله و دود
می شود خوشه ی "پروین "خاموش
پیش خود می گویم:
عهد خود رایی و خود کامی است
عصر خون اشامی است
یا رب این تاثیر دولت از کدامین کوکب است
تا به گیسوی تو دست ناسزایان کم رسد
هر دلی در حلقه ای در ذکر یا رب یا رب است
کشته ی چاه زنخدان توام کز هر طرف
صد هزارش گردن جان زیر طوق غبغب است
تاب خوی بر عارضش بین کافتاب گرم رو
در هوای ان عرق تا هست هر روزش تب است
اندر ان موکب که بر پشت صبا بندند زین
با سلیمان چون برانم من که مورم مرکب است
شهسوار من که مه ایینه دار روی اوست
تاج خورشید بلندش خاک نعل مرکب است
اب حیوانش ز منقار بلاغت می چکد
زاغ کلک من به نام ایزد چه عالی مشرب است
من نخواهم کرد ترک لعل یار و جام می
زاهدان معذور داریدم که اینم مذهب است
انکه ناوک بر دل من زیر چشمی میزند
قوت جان حافظش در خنده ی زیر لب است
(حافظ)
همتای علی نخواهد آمد والله صد بار اگر کعبه ترک بردارد
توی سکوت اتاق دنبال چیزی می گردم ..
اما نمی دونم چی ..؟
!دستای فانوس هم از این جست و جو خسته شده
..پام به چیزی می خوره
..می ایستم
..یه انسان روبرومه ؟؟
انگار بیداره
..اما داره کابوس می بینه
..کابوس زندگی
!صدای نفس هاش حرمت سکوت رو شکسته
..مثل فریاد می مونه
..می شینم کنارش
..بوی کهنگی می ده
..گرد و غبار غم رو شونه هاشه
..دستم و بهش نزدیک می کنم
..اما
..بدنش از هم می پاشه
..تکه های حماقت و سادگیش یه طرف
تکه های بیچارگی و بدبختیش طرف دیگه
..هر جز بدنش با هراس از هم فاصله می گیرن
..انگار سال هاست که منتظر همچین روزی بودن
..به اعماق وجودش نگاه می کنم
..اما جز تاریکی و سیاهی چیزی نمی بینم
..وجودش بوی نفرت می ده
..انگار توی منجلاب زندگی فرو رفته
..و هر چی تلاش می کنه بیشتر در اون غرق می شه
..آره
..شاید جواب سوال من همین جا باشه
..بین این بوی پوسیدگی و این جسم بی روح
..جایی بین زندگی و مرگ
!!شاید برای نجات از این بدبختی بی حرکت مونده
..شاید برای رهایی از این زندگیه که اغراق به مردن می کنه
..شاید
...توی سکوت اتاق دنبال چیزی می گردم
..این بار می دونم چی
!!شاید ردی از زندگی باشه
..اما دیگه صدای نفس هاش نمیاد
..گوش کن
!این صدای افکار سردخانه است
..که بی صبرانه انتظار جسدی را می کشد که در مرداب اتاقم گم شده است
..پ.ن : افسوس که باز هم زمزمه ی خون را در رگ هایم می شنوم
!